تبليغاتX
رفتم که دیگر برنگردم


رفتم که دیگر برنگردم

سکوتم از رضایت نیست ، دلم اهل شکایت نیست

** در تجربیاتِ زندگی به این مطلب برخوردم که چه ورطه هولناکی میانِ من و

دیگران وجود دارد و فهمیدم که تا ممکن است باید خاموش شد،

تا ممکن است باید افکارِ خودم را برای خودم نگه دارم.

و حالا که در حالِ نوشتنم فقط برای این است که خودم را به سایه ام معرفی کنم...


** آدم های امروز دوستی های کنسروی می خواهند!

یک کنسرو که فقط درش را باز کنند، بعد یک نفر شیرین و مهربان از تویش بپرد بیرون

و هی لبخند بزند و بگوید حق با توست!


** گاه تمام فکر و ذکرم پیِ این می رود که چقدر این ناجور بودن های ظاهری و این

غیر مترقبه بودن ها قشنگ است.


** وقتی قهر می کنم با همه ی دنیا قهرم، با خودم بیشتر...!


** متوسط بودن حال به هم زنه رفیق، تا می تونی ازش فرار کن.

پشتِ سرت جا بذارش، نزار دستش بهت برسه.


** زنگ می زنه میگه گره خوردم تو هم شیرین، حالشو داری بیای گره باز کنیم؟

می خندم، میگم من می میرم برای این گره باز کردنا.. کی میری خونه؟

میگه آخر وقت، بیا شرکت اینجا حرف می زنیم. شب هم میریم خونه ی ما.

سر بلوار که می رسم پیاده میشم، هیچ جوره دلم نمیاد اونجا رو پیاده نرم.

دارم فکر می کنم تو این 3 - 4 ماهه ی اخیر چقدر تو این مسیر راه رفتم،

چقدر تازه وارد اومده تو زندگیم، که صدی نودشون یه ربطی به اینجا داشتن!

یادِ روزای مرکز طبی می افتم.. کارورزیِ معرکه ای بود وجدانا"..

یادِ خانم هاشمییییی .. خانم هاشمییییی!

نشسته بودیم کف راهروی بیمارستان از زورِ خنده! عجب روزی بود!

مگه میشد ما رُو از رو زمین جمع کرد؟

به ترتیب: کف راهروی بخش، کف حیاط، کف خیابون دکتر قریب، کف بلوار،

کف ماشین، کف خونه، کف حموم!

فرداش دوباره کف اتاق عمل، کف پاویون، کف اورژانس و ... !

و این پروسه همچنان ادامه دارد:دی

یادِ روزایی که با کیانا و دو برادر از سه برادرِ کارامازوف هر روز سر از یه کافه

تو این خیابون در می اوردیم و تا آخر شب پشت سر هم برنامه ردیف می کردیم.

جات عجیب خالیه رفیق، یادت باشه زود برگردی...

یادِ روزی که تمام طول بلوار تا ولی عصر رو داشتم تلاش می کردم که یک نفر رو

قانع کنم.. که بگم ما به درد هم نمی خوریم.. امان از اعتمادِ به گا رفته..

حرفام که تموم شد فقط یه جمله گفت:

قانع نمی شم اما سعی می کنم به نظرت احترام بزارم، فقط یادت باشه هروقت

دلت هوای کافه کرد بهم زنگ بزنی. الانم بریم کنج دو تا ترکِ کم شیرین مهمونِ من.

یادِ روزی که با فامیلِ دور و دوستاش نشسته بودیم تو پارک لاله و پلان رنگ

می کردیم! بی هدف رفته بودم کمکشون، دوستاش بهم می گفتن عروس!

شوخیه احمقانه ای بود، همشون خوردن تو دیوار :دی

یادِ روزی که فلانی هم پای پیاده رویم شد، سر وصال گفت یه سر به گالری بزنیم؟

گفتم باشه، به شرطی که مثلِ دفعه ی پیش مغزِ منو با هگل و افلاطون نخوری!

حرفم پیش رفت، سر از سپید و سیاه در آوردیم.

یادِ پیاده رویِ احمقانه ی 9 نفره.. بارونِ بی دلیل.. در به در گشتن دنبالِ یه آلاچیقِ

بی صاحب توی پارک لاله.. بلال و بهمن و چایی کثیف.. همیارِ پلیس!

هنوز خیلی خاطره ها تو این خیابونِ دوست داشتنی مونده که بیاد تو ذهنم.

اما می رسم به اسپیناس.. یادِ یه فامیل دور دیگه می افتم!

زنگ می زنم بهش، میگم دم در هتلم! میگه بیا تو. از دور براش دست تکون میدم،

میاد جلو بغلم می کنه میگه دلم برات تنگ شده عوضی، اینجا چه غلطی می کنی؟!

گره خورده زنگ می زنه! میگه کجایی؟ میگم این طرف خیابون!

خداحافظی می کنم و میرم پیشِ گره خورده. منم باهاش گره می خورم!

بالا جلسه س، صدای ما رو هوا! هیچوقت فرهنگِ آروم حرف زدن رو نداشتم!


** داداش بزرگه، آبجی کوچیکه امشب بدجور دلش هوسِ بام و بهمن کرده.

خاک بر سرت که وجودِ خارجی نداری برادرِ نداشته ی بی خاصیت!


|| چهارشنبه 27 اردیبهشت1391 || || شیرین||

هنوز هم در پی گذشتِ سال ها،

تنِ خسته ی من گرمیِ نوازش هر روزه ات را می خواهد...

روز به اوج نشستنت مبارک مادر...


|| شنبه 23 اردیبهشت1391 || || شیرین

نه معذب بودم، نه سختم بود، انگار می رفتم دیدن رفقای قدیمی!

با کفشِ پاشنه دار از جایگاهِ معلواین اومد بالا! گرفتمش، غش کردیم از خنده...

رفتیم کافه.. گفتم و خندید، گفت و خندیدم.. کافه رفتن سکوت می خواهد و سیگار!

این را دخترِ میزِ کناری خطاب به ما تهِ دلش گفت.. از نگاهش خواندم!

که ما نداشتیم.. که ما صدای خنده هایمان کافه را خالی کرد و چشمانِ کافه چی را

مشتاقِ رفتن.. که ما احساسِ مالکیتِ عجیبی داشتیم به چهار دیواریِ مردم!

نگاهش، خنده هایش، کلامش، سراپا آرامش بود..

و خودش، همچون پروانه ای ظریف، زیبا و عاشق.. عجیب دوست داشتنیست..

1 ساعت بعد ما بودیم و شبستان و جوِ فرهنگی! اسم دخترم را می گذارم آنیسا.

انگار خوشبختی همین لحظه هاییست که دوستی موج می زند توی دل هایمان..

قدم به قدم ریسه می رفتیم از خنده.. هی رفیق، گُل خنده هایت همیشگی..

عباس معروفی جمع شده بود.. چرا هم ندارد، در این م.م.ل.ک.ت همینی

هست که هست! و این یعنی منطق!

خسته شدیم.. حق داشتیم.. 2 انتشاراتی پیدا کرده بودیم، هر کسی جای ما

بود یا فلج میشد یا می مرد!!

وورووج هم اضافه شد، همان قدر پر انرژی و بشاش.. از ما سرخوش تر..

از جنسِ آدم های ساده.. همان قدر دوست داشتنی.. خاکی و صمیمی و گرم..

در چهره هایشان فاز مثبت بیداد می کرد..

16 وبلاگ! خانم فلانی دانشگاه فلان! توهم توطئه! غش می کردیم از خنده..

و چقدر دوست داشتنی بود خنده های بی عارمان.. گذشتِ زمان ثانیه ای هم

حس نمی شد.. و همه ی اینها در اولین دیدار بود..

قرار بود تا پنج شنبه تشکیلِ خانواده بدهم! از برکتِ دوستانِ متاهل است و

شمال رفتنِ زوجی! بماند که این هفته کوتاهی کردم و دل به کار ندادم!

برگشتیم..

و باز هم علاقه ی بِکر و خالصانه ی بانوان گشت ارشاد به ما شهروندانِ عادی!!

محترمانه به سمتِ درب خروجی هدایت شدیم! محترمانه شستیم و پهنشان

کردیم در خلوتِ خودمان! آدرس هم پرسیدیم که لال از دنیا نریم خدایی نکرده!

اصرار به غرق شدن مترو، مردن و معروف شدن..

اصرار به جدا کردنِ مژه ها حین صحبت..

اصرار به دخالتِ مردم در صحبت های قشرِ فرهیخته ی جامعه..

باشد که بیشتر و بیشتر شوند این روزهای فراموش نشدنی..

با خودم فکر می کردم اگر متاهل نبود بدونِ شک می گرفتش برای خودم :دی


پ.ن : آنیسا و عروس وورووجک.. برایتان بهترین ها را آرزو می کنم رفقا..

|| پنجشنبه 21 اردیبهشت1391 || || شیرین||

قدم می زنم.. انقلاب تا طالقانی، طالقانی تا ولی عصر، ولی عصر تا ونک..

همیشه مهمترین تصمیم های زندگی ام را لا به لای همین قدم زدن ها گرفته ام.

تصمیم هایی که حالا چیزی جز زخم های درمان شده برایم باقی نگذاشته است.

درمانِ زخم هایم رسیدنِ عاطفه ام به صفرِ مطلق بود برای مرد هایی که

مردانگیِ شان را بوی " نا " برداشته است...

زخم ها التیام پیدا کرد، آن روزها هم گذشت.. حالا من ماندم و اعتمادی که

به گا رفت.. اما این بی اعتمادیِ محض هم پدیده ی جالبی بود..

کمترین فایده اش این بود که خیلی آدم شناس شدم.. بی پروا شدم..

فهمیدم هیچکس شبیه حرف هایش نیست.. حتی آن ها که باورشان داری..

فهمیدم هر آدمی، هر اتفاقی، هر روابطی، ممکن است فقط در حدِ یک شوخیِ

خنده دار و با مزه باشد..

مدتیست زندگی ام جورِ دیگری نفس گرفته، انگار بزرگ شده باشم و دلم برای

بهترین کودکانه هایم تنگ نشده باشد...

تا همین چند وقت پیش از آدم ها خیلی دلگیر بودم، ناراحت بودم، اما یک جایی

رسید که همه چیز را ریختم دور و به این دلگیر بودن ها دیگر فکر نکردم...

چشم هایم را بستم روی تمام آنچه بر من گذشت.. درد هایم را فراموش کردم و

با همدرد هایم دستِ رفاقت دادم.. به خودم، این خودِ جدیدی که تازه جا باز کرده

توی ذهنم، بابتِ تمام چیز هایی که عمیقانه و صمیمانه ترکشان کردم و بهشان

بر نخواهم گشت، تبریک گفتم.

به آدم ها فرصتِ شناخته شدن دادم، با اعتمادی به گِل نشسته...!

من شخصِ سومی بودم که 45 دقیقه چشم هایش را بست.

حالا دیگر وقتی گذشته ام را با دومین شخصِ مفرد ورق می زنم حسِ خوبی بهم

دست می دهد بابتِ آن همه درسِ زندگی...

دیگر کینه ای به دل ندارم.. قرمز ترین خط های عالم را دورِ افکارِ کهنه ام کشیدم..

هم قدم شدم با کسانی که رفاقت هایشان بوی نابِ آدمیت می دهد.

و چقدر جمع های بِکر، خودمانی و البته احمقانه یمان دوست داشتنیست!!

آدم است دیگر.. گاهی حوصله ی خودش را هم ندارد.. اطرافیان که دیگر هیچ..

اینجور وقت ها همیشه دلم یک شنوای لال می خواهد!

هی حرف بزنم و او فقط گوش کند.. گاهی هم لبخند بزند لطفا"!

تمام که شد زبان باز کند و بگوید با یک آیس پک موافقی؟!

هی رفیقِ شفیقِ قدیمی.. ممنون بابتِ همه ی آن روزها..

از کودکی تا به امروزی که اینجا نشستم و شر و ور می نویسم همیشه دلم

برادر می خواست.. بزرگ تر از خودم.. برادری که " برادری " بلد باشد..

چند نفری از همین رفقا به طورِ خودجوش دستِ برادری با ما دادند و فکر

کردند از این بابت خوشحال شدیم رفت! یک پسر عمه هم پیدا کردم حتی!

اما رفیق...؛

دلم برای برادرِ نداشته ام تنگ می شود.. دلم می خواست الان ماوس را از زیرِ

دستم می کشید و می گفت بسته دیگه چی از جونِ این تکنولوژیِ مادرمرده

می خواهی؟ بیا اتاقِ من کارِت دارم!

می گفت و می خندیدیم، کوچه ملی گوش می کردیم.. بهمن از او، فندک از من..

دلم می خواست برادرِ نداشته ام فکری به حالِ اعتمادِ به گا رفته ی خواهرش

می کرد.. آدم است دیگر.. گاهی دوست دارد آرزوهایش تخمی باشد!

راستی رفیق!

بر پدرِ مستاجری و جا به جایی لعنت.. و بر پدرِ هر کسی که زنگ می زند و

جاهای کوفتی پیشنهاد می کند دو بار لعنت!

می دانی؟ حرف های بعضی آدم ها درست می آید می نشینند روی وسطِ مغزم

و مثلِ موریانه تمام چوب و تخته های نداشته ی ذهنم را می خورد.

تقصیری خودمان است دیگر.. گاهی با یک آدم آنقدر ندار می شویم که یک روز

می بینیم همه ی خودمان را ریخته ایم روی میز..

امان از این خاله خان باجی های خاله زنک!! (تمرین واج آراییِ خ و ج)

روزی که خونه پیدا کردیم آنچنان دهنی از این خان باجی های فوق الذکر

سرویس کنم بنده، که مزه اش شیرینیِ چای همیشه تلخشان باشد!

اگر برادر داشتم ها.. فقط اگر داشتم..


|| سه شنبه 19 اردیبهشت1391 || || شیرین||

لحظاتی وجود دارند که دراز کشیده ای

خیره به آسمان

و یک چیزی مثل صاعقه وجودت را خالی می کند.

زیر لب می گویی:

دیگه مهم نیست...

و یك چیزی توی زندگی ات تمام می شود...


|| سه شنبه 12 اردیبهشت1391 || || شیرین

** زندگی همهمه مبهمی از رد شدن خاطره هاست،

هر کجا خندیدیم زندگانی آنجاست...


** مدتیست که شفاف شده ام.. خوب شده ام، حسِ آدمی را دارم که پانسمانِ

زخم هایش را باز کرده و بوی التیام همه ی ذهنش را برداشته.

جای بخیه ها هست، جای سرشکستگی ها، دل شکستگی ها، جای همه چیز هست،

اما نه مثلِ روزِ اول خون آلود...

حالا هروقت به بخیه ها نگاه می کنم یادم می افتد که باید با حواسِ جمع تری

زندگی را ادامه دهم، زندگی را زندگی کنم، ادامه را ادامه دهم...

که من این زخم ها را دارم و نباید دوباره یا چند باره از همین زخم ها زندگی ام سقوط کند،

که شاید همه ی این ها لازم بود برای صعود...


**روز های سختی را پشتِ سر گذاشتم، روزهای سختی هم مرا.

این روزها، روزهای دوباره شناختنِ آدم هاست...


** ساکتم، اما قدر نشناش نیستم.. عدالت با خودت..


** بعدِ مدت ها میریم دانشگاه، چند متر پایین تر منتظر می مونیم تا بچه ها جمع شن

و بریم دنبالِ یه برنامه ی خودجوشِ دیگه!

یه نفر از پشت میاد میگه سلام خاله! با خنده بر میگردم، ابوالفضله!

یه پسرِ 10 ساله که هر روز میومد اونجا و فال می فروخت.

با همه ی بچه ها دوست بود، بهمون می گفت خاله.. عمو..

گفتم چطوری ابوالفضل؟ بزرگ شدیا پسر... گفت خاله دیگه نمیای اینجا؟ گفتم نه.

گفت آخه قول داده بودید هر روز که اومدید کلاس ازم فال بخرید، یادتونه؟

گفتم آدم که قولش یادش نمیره.. بیار فالاتو ببینم، تکراری باشه کشتمتا!

گفت خاله یادته منم پارسال قول داده بودم پولامو جمع کنم با داداشم واسه آبجیم

کامپیوتر بخریم؟

گفتم آره یادمه.. خریدید حالا؟

با یه غرورِ دوست داشتنی ای گفت آره خاله، عید براش خریدیم.

آخه قول داده بودیم.. خاله، قول قوله، می تونی ندی ولی اگه دادی باید تا آخرش واستی!!

به حرفش خندم گرفت، چقدر پاکِ این بچه.. از آدما و قولای بند تومونیشون خبر نداره!!

گفتم سرت سلامت پسر.. خیلی مردی..

خندید.. گفت خاله فالتو بر نمی داری؟


** مسخره بازی های خودجوش خیلی بهتر از مسخره بازی های فکر شدست!


** نشستیم پای فوتبال دستی، هر گروه شدیم 2 نفر. گفتم من دروازه و دفاع!

توپ هنوز نرسیده بود، گوشیه یکی از بچه ها رو کِش رفتیم انداختیم وسطِ زمین!

یارم چلمنگ بود! گفتم بی زحمت پاشو برو، فلانی تو بیا سوسکشون کنیم!

توپ رسید و بازی جدی شد...

تهدید و فحش و کتک، تشویق و سوت و موج مکزیکی،

بستنِ دروازه و تبدیلِ فوتبال به هندبال، مسدومیت دروازبان و شیبِ طبیعیِ زمین،

دست به دست هم داد که به طورِ کاملا" ناجوانمردانه ما پیروزِ مسابقه اعلام شیم!

اینطور آدمای نامردی هستیم ما!


** پانتومیم بازی می کنیم، نوبتِ گروه مقابل که میشه خودمون خیلی پیگیر

کلمه ی انتخابیمون رو حدس می زنیم! اشتباه حتی!


** خوشمزگیه جوج به اینه که وقتی خوردی استخوناشو نگه داری،

بعد طی یک اقدام کاملا" پشت وانتی یارکشی کنی و جنگِ صلیبی راه بندازی!


** یک روز از خواب پا میشی می بینی رفتی به باد،

هیچ کس دور و برت نیست همه رو بردی ز یاد...


|| سه شنبه 5 اردیبهشت1391 || || شیرین||

** بد مرضی ست این تناقضِ ایدئولوژیک، دمار از روزگار آدم در می آورد و می گذارد سر

جایش و دوباره در می آورد و می گذارد سر جایش و آنقدر این کار را تکرار می کند که

بی حس می شوی و خنده ات می گیرد! بعد دور و وری هایت رویت اسم می گذارند:

نیروی شاد و سرخوش!


** اتفاق های رنگارنگ مثلِ کرم درهم می لولند این روزها!


** بدترین کار توی زندگی اینه که عادت هات رو ترک کنی،

چون تبدیل میشی به کسی که دیگه نمی شناسیش...


** میگه ناهار یا کافه؟ میگم خود دانی، فقط هر جا هست جای دلی باشه.

می خنده، میگه من اگه ندونم تو کجاها رو دوست داری که دیگه باید برم بمیرم.

می رسیم به جایی که مدِ نظرش بود. نگاش می کنم، میگم الان قاعدتا" باید بمیری!


** فازِ چرخشه. حکم، اول رو که میدن با خنده بلند میشم.

میگم بازی ناموسیه، من داور. میاد میشینه رو مبلِ کناریم، میگه حقیقتا" منم کمک داور!


** چمران شمال، بارون، ترافیک و 4 تا ماشینِ سرخوش!

خیابون های پر از آب، پاچه های بالا زده، کفش های گلی، موهای فرفری!

توچال، هوای مست کننده، آش رشته، چایی، کیک، ذرت، سیب زمینی، لواشک، بهمن!

مَرام های از یاد رفته، خنده های بی وقفه، روزهای شیرین!

خدایا شکرت...


** موقعِ خداحافظیه، میگن خب صبح برنامه چیه؟

میگم خواب! دهنتون سرویس اگه کله ی صبح هوسِ فشم و لواسون و دربند رو کنید!

میگن واقعا" چه اجباریه این همه آدم هر روز بیرون باشیم؟

می زنیم زیرِ خنده، یک دلیلِ منطقی هم نداریم! یکی از بچه ها میگه لطفا" قانع شید!

همه قانع میشن! میگن فردا ساعت 11 سرِ میرداماد!


** سِت تموم میشه، له و لَورده از زمین میایم بیرون..

یه سری فحش میدن یه سری در میرن!

تو شمارش یکی کمه، متصدیش میگه 14 نفر نبودید مگه؟

میگیم ما رو جوِ جنگ گرفت یکیمون مفقود الاثر شد!

صداش می زنیم، گوشی به دست از پشت مانع میاد بیرون میگه

نظام وظیفه شبانه روزی نیست مگه؟!


**ساعت های آخرِ شب، زمینِ سرد و هوای ملس، چند تا از سرخوش های بکرِ روزگار،

بندری و توهم و خاطراتِ احمقانه، حرف های خرکی و شوخی های بی حساب کتاب،

فک درد و خنده های از ته دل، آدم های دوست داشتنی و رفاقت های بی قید و شرط؛

می تونه یه سر سلامتیِ دیگه باشه برای پارکِ کودکی های من...


** میاد جلو، میگه این دفعه چشم هات هم داره می خنده،

فکر می کردم از دست رفتی دیگه!

می خندم میگم تو راه بودم خدا زد پسِ سرم، عقلم اومد سرِ جاش!


|| سه شنبه 29 فروردین1391 || || شیرین||

** هستی ای که بینِ دو نیستی قرار گرفته چیزی بیشتر از یک وهم نیست...


** یکدیگر را گم کردیم تا یکی دیگر را پیدا کنیم.. به همین سادگی..


** خیلی ها پیش از رسیدن به انتهای راه، خیال می کنند به انتهای راه رسیده اند.


** من محتاجِ درک شدن نیستم، من دردم می آید خر فرض شوم!


** یهو میگه همین کوچه بود، زود بپیچ! با دنده 3 و سرعت 80-90 میرم تو کوچه!

به این امید که خلوته و سرعت کم کردن سوسول بازیه!

اولین چیزی که میبینم یه پرایدِ تو نقطه ی کورِ کوچه دقیقا" فاصله ی 30 سانتیم!!

ترمز نمی گیره، فرمون و تا آخر می گیرم سمتِ مقابل! جدولِ که! بغلشم یه 206!

با یه حسابِ سر انگشتی به این نتیجه می رسم که خسارتِ پراید کمتر از 206 میشه!

20 سانتیِ جدول می گیرم اون ور! پرایدو مویی رد می کنیم...!

صدا از هیچ کدومشون در نمیاد! می زنم زیر خنده!

میگم این شامورتی بازی هارو برای هر کسی در نمیارما! خیلی خاص بودید دیگه شما!

یه لحظه عاشقِ خودم میشم!


** خودجوش بلند میشه میگه می خوام پانتومیم اجرا کنم براتون.

شروع می کنه.. بچه ها یکی یکی منتقل میشن رو زمین..

شاید هیچ یه ربعی نبوده که بدونِ وقفه خندیده باشم!


** میگه خانه هنرمندان یا شهر کتاب؟

میگم هر دو! پایه ای یه سینما هم بریم؟ مثلِ همیشه موافقه.. قرارمون گذاشته میشه..

میگه چه عجب، ما شما رو دیدیم! همون جا حوصلم سر میره، میگم خوش گذشت، بر گردیم!


** شمارشو که می بینم نا خود آگاه خندم می گیره! بازم قراره بپیچونم!

تا بر میدارم میگه من دهنِ تو رو سرویس می کنم اگه ایندفعه هم بخوای بهانه بیاری و نیای!


** میگه بام؟ میگم نه، بریم پارک پرواز! هم قشنگه هم بلند!

میگه اسمِ پارک پرواز میاد یادِ چیزی نمیفتی؟ می زنیم زیر خنده.. میگم روز دختر مبارک!

می دونی؟ داشتن یه رفیقِ خوبِ قدیمی نعمت بزرگیه...


** میگه زود باش بزن کنار، بجنب بهت میگم!

مدارکِ ماشین؟ گواهی نامه؟ سریع بده همرو ببینم!

ما همچنان در تعجب به سر می بریم! ماشین بغلی رو نگاه می کنم، خندم می گیره!

میگه می بری پارکینگ می خوابونی ماشینو، به جرم بد حجابی! فکر کنم شوخیش گرفته!

میگم ما که مشکلی نداریم، یعنی که چی! میگه من می دونم یا تو؟!

سگ خور، آشنا ها به درد اینجور جاها می خورن!

این لفظ مملکت اسلامی رو نمی تونم هضم کنم...


** همیشه وقتی می خندید می دونستم داره به چی فکر می کنه...


** من از تو، تو از من، چرا فاصله داریم

من و تو، تو و من، عجب حوصله داریم

تو این شهر، تو اون شهر، به هرجایی پا می ذاریم

من و تو، تو و من، هزار خاطره داریم

|| شنبه 19 فروردین1391 || || شیرین||

** کاش انقدر زیاد نبود، فاصله ی ته دلم تا نوک زبانم...

 

** به نسلی بعدی بگویید لطفا" به روح اعتقاد داشته باشند و به آن عشق بورزند!

 

** آرزو هم اگر یک جا بماند می گندد.. مواظبِ آرزوهایت باش..

 

** زیادی هم نباید از آدم شخصیت بریزه؛

چون یهو به خودت میای میبینی همش ریخته، شدی یه بی شخصیت!

 

** میگم دیگه بریم سمتِ خونه ؟

می خنده، میگه من مست و تو دیوانه، ما را که برد خانه؟

 

** جلوی آینه واستادم و دارم خط چشم می کشم، با یه وسواسِ عجیبی

سعی می کنم هیچ اختلافی با هم نداشته باشن..

از نتیجه ی کار راضی ام، میرم سراغِ ریمل!

به ساعت نگاه می ندازم، هنوز یه ربع وقت دارم، زودتر آماده میشم که منتظر نمونن.

یهو صدای آهنگ پر میشه تو گوشم:

 

تو جایی که هیشکی واسه هیشکی نیستو همه دل پریشن

دلم تنگه تنگه واسه خاطراتت که کهنه نمیشن

دلم تنگه تنگه برای یه لحظه کناره تو بودن

یه شب شد هزار شب که خاموش و خوابن چراغای روشن

 

لعنت به تو...

 

منه دل شکسته با این فکر خسته دلم تنگته

با چشمای نمناک تر و ابری و پاک دلم تنگته

ببین که چه ساده بدون اراده دلم تنگته

مثله این ترانه چقدر عاشقانه دلم تنگته

 

نمی دونم چی شد.. دستِ خودم نبود.. اصلا" انگار من نبودم..

چند دقیقه بعد با آهنگ کنار میام!

من که خیلی این آهنگ و گوش کردم، چی شد این دفعه؟ تو فکرم...

میرم جلوی آینه، خودمو که می بینم خندم می گیره. لعنتی، آرایشم به فنا رفت!

صورتمو می شورم.. میام آهنگ و عوض می کنم!


یه روزی گله کردم من از عالم مستی

تو هم به دل گرفتی دل ما رو شکستی

من از مستی نوشتم ولی قلب تو رنجید

تو قهر کردی و قهرت مصیبت شد و بارید

گوشیم زنگ می خوره، میگه بیا پایین!

میگم بیا بالا تا چایی بخوری منم آماده میشم.

میاد تو اتاق، با تعجب میگه هنوز آماده نشدی؟ چشمات چرا قرمزه؟

میگم ریمل می زدم دستم لرزید رفت تو چِشم، مجبور شدم بشورم صورتمو!


** گاهی فقط دلم می خواد بشینم و زل بزنم به زندگی که داره از جلوم می گذره،

خب آدم بعضی وقتا دلش می خواد بقیه نازشُ بکشن دیگه...!


** میگه نذار حرفم زمین بیفته!

میگم حرفی که می خوای بزنی رو یه دور پاک نویس کن که زمین نیفته!

میگه کجای حرفم اشتباهه؟ میگم اشتباه نیست، باد آوردست...!


** 91 عجیب متحولم کرده! ماکارونی پختم، شاید باورت نشه!

گرچه مزه ی نشاسته ی بی نمک می داد، ولی در هر حال اولین تجربه ی واقعیه من بود!


** میگه کجا بریم؟ میگم یه جای بلند! می خنده، میگه من که می دونم چه مرگته!


** دوست نداشتم هفت سینِ امسال رو جمع کنم.. قشنگ شده بود.. حیف..


|| پنجشنبه 17 فروردین1391 || || شیرین||

** نو بهار امسال هم تمام شد.. به همین سادگی..

و ای کاش که دلاویز ترین بهارمان شود

 

** همه ی انسان ها تنها با زایمان مادرشان به دنیا نمی آیند،

بلکه بارها و بارها به دلیل کسب تجربه های تازه زاده می شوند...

 

** اینجا زمین است و رسم آدم هایش عجیب،

اینجا گم که می شوی به جای اینکه دنبالت بگردند فراموشت می کنند...

 

 **اکیپی داریم پذیرایی می کنیم از مهمونای مراسم ختم!

همگی چایی می ریزیم، همگی میوه می بریم، همگی حلوا می گیریم!

میگم فلانی که میوه نداره!

میگه همه هماهنگن، الان تو به نظرم داری گُه می خوری، نه؟

 

 **وقتی با یه مُشت آدم سرخوش بری بهشت زهرا برای مراسم خاک سپاری، فقط می تونی

به زور و بابدبختی نیشت و ببندی که جر نخوره و هر ثانیه بگی خفه شید، فقط خفه شید!

 

** سوتی پشتِ سوتی! چه قابلیت های عجیبی دارم من...!


** دارم فکر می کنم کجا بوده که با خواهر برادرِای جدید نرفتیم!

شاید باورت نشه ولی به جایی نمی رسم!

 

 **یه مسافرتِ دو روزه هم می تونه به نوبه ی خود هیجان انگیز و شیرین باشه! باور کن...

 

  **خیره نگاهم می کنه؛

میگه کاش دفعه ی بعد که دیدمت با چشم هات بخندی، نه با لب هات!

اخم می کنم، میگم دست از این حرف ها بر نمی داری؟

لبخند می زنه، من هم می خندم.. با لب هام..

 

** ساعت 4:30 صبحه! میگم بچه ها دوست دارید خفه شید؟ 

میگه آقا کله پزی هماهنگه؟ پتو رو می کشم روم! فحش می خورم!

10:30 بیدارمون می کنه میگه دلم سیراب شیردون می خواد بلند شید!

12 می زنیم بیرون. میگیم آقا سیرابی آماده دارید؟ ساعتشو نگاه می کنه می خنده.

میگم آدمای خر، ساعت 1 نهار می خورن نه صبحانه!

میگه بریم دربند املت بزنیم؟

فحش می خوره، ولی میریم! قاعدتا" املت نمی زنیم!

 

** میگه الان میگی باشه دوباره 2 دقیقه دیگه زنگ می زنی میگی جانم!

می زنیم زیر خنده.

2 دقیقه بعد زنگ می زنه! گوشی رو بر می داره میگه یعنی من عااااشقتم بیا بریم ازدواج کنیم!

 

** جدیدا" پیکِ خاطره یادم میره! شیفته ی خودم شدم باور کن!

 

** دارن بحث می کنن، اجتماعی اقتصادی سیاسی!

بی هدف قاطیشون میشم. بازی با کلمات رو خوب یاد گرفتم!

میاد دم گوشم میگه تو انقدر آدم بودی و ما خبر نداشتیم؟

 

** هرقدر که علم پیشرفت می کنه، آدمیت به قهقرا میره!


** خانم عزیز، آقای محترم!

اصلا" مهم نیست که شما چه فکری درباره ی من می کنید.. باور کنید..

تازه فهمیدم شما هم هیچی نیستید.. ادا و اصول که نشد شخصیت، نشد فرهنگ.

از روی ظاهر آدما قضاوت نکنید، این دون پایه ترین کارِ ممکنه!


** من بهترین خانواده ی دنیا رو دارم.. خدایا، بیا پایین بغلت کنم..


** میگه معصوم، با شخصیت، نجیب، شیطون، و همیشه خندان.

می خندم، میگم به خدا اگه قصدِ ازدواج داشته باشم!

میگه خدا رو چه دیدی؟ میگم من خدا رو ندیدم، شما هم از خیرش بگذر!


** وقتی می افتم رو مودِ یه آهنگ تا به تنهایی خزش نکنم دست بر نمی دارم!


** 1:30 شبه، اس ام اس میده میگه بیدارید؟ میگم سرِ شبه تازه.

زنگ می زنه میگه هوسِ بستنی کردیم، بیایم دنبالت؟

میگم اسکوپی، استوایی کارامل آلوورا شکلات تلخ!

می خنده، میگه آماده شو زنگ زدیم بیا پایین.


** تا حالا 3:30 شب منچِ شرطی زدید ببینید چه حالی میده؟

مخصوصا" وقتی با کل کل و حرکاتِ موزون همراه میشه!

همچین فامیلای سرخوشی داریم ما!


** می فهمم داری دروغ میگی، می فهمم دارن فیلم بازی می کنن، من اینارو می فهمم، خب؟


** قالبای بلاگفا قسم خورده که عوض نشه؟ کسی می دونه داستان چه جوریه؟


|| دوشنبه 14 فروردین1391 || || شیرین||

پنجره را باز کن

و از این هوای بارانی لذت ببر،

خوشبختانه باران ارث پدر هیچکس نیست...


|| جمعه 11 فروردین1391 || || شیرین

تا خدای بنده نواز هست به خلقش چه نیاز؟

می کشم ناز یکی تا به همه ناز کنم...


continue
|| جمعه 4 فروردین1391 || || شیرین

من خوبم، من آرامم، من قول داده ام...

فقط کمی دلواپسم...

دلواپسِ روزهای نیامده، روزهایی که در دل دعا می کنم کاش خوب باشند، کاش...

رفیق؛

تمام شد. 90 را می گویم.

یادت می آید؟ گفته بودم سرش سلامت؟ سرم را به باد داد، این 365 روزِ کذایی!

بر می گردم به گذشته.. به روزهای رفته.. منصفانه می گویم، روزهای خوب کم نداشت...

شاید به سر سلامتیِ دوستانی که معرفت را از حفظ بودند.

90 شاید به مزاج من خوش نیامد، اما درس های زیادی داشت برای یادگیری.

رفیق؛

90 من را بزرگ کرد.. پخته کرد.. صبور کرد..

آدم های زیادی را دیدم، شناختم، وارد جمع هایی شدم که شاید تعلقی هم بهشان نداشتم،

اما همان جمع ها من را رساند به مرحله ی خود باوری...

زندگی را برایم چند بعدی کرد، چشم هایم را باز کرد به روی ندیده ها و نشناخته ها...

فهمیدم که زندگی با کسی شوخی ندارد!

باید جنگید.. با کسی یا برای کسی، با چیزی یا برای چیزی.. در هر حال باید جنگید..

از آدم ها خیلی چیز ها یاد گرفتم، و شاید لبخند من به آنها به معنای سپاسگذاری بود و بس.

اشتباهاتم را دیدم، فهمیدم، پذیرفتم، و شاید تجربه ای شدند برایم...

می دانی رفیق؟

اشتباه یکی از عالی ترین دلایل اثبات آدمی ست!!

90 به من اعتماد به نفس داد. بت های اطرافم را شکست و گوشزد کرد هر آدمی روزی از نقابش

خسته می شود!  امان از این آدم ها...

رفیق؛

90 سلام های زیادی داشت. و شاید من هنوز جواب سلام های متعددی را بدهکار باشم.

افراد زیادی را وارد زندگیِ من کرد که قبل از این تصورش هم برایم محال بود...

در کنارش، چند نفری را هم برد.. رفتند که به آرزوهایشان برسند.. هر کدام به طریقی..

اما رفیق؛

بگذار برای یک بار هم که شده با هم روراست باشیم، امان از آنها که رفتند...

یکی یارِ غارم بود و دیگری روزگاری تمامِ گذشته و آینده ام...

نه دست تقدیر کاره ای بود نه سرنوشت بود که  می خواست من و او ما نشویم..

هر چه بود تقصیر بود و بس..

رفت که از رویاهایش قصری بسازد.. بگذریم.. روزهایش سبز..

از تو چه پنهان رفیق؛

حتی زمان هم عنصر کافی برای هضمِ بعضی قضایا نبوده و نیست...

خنده هایش به کنار، غصه ها دیگر داشت خوش رقصی می کرد برایم!

اما هر چه بود، خوب یا بد، تمام شد... و این آخرین برگ از دفتر گذشته ی من بود...

دیگر می خواهم آسوده از انتظار، دست در جیب و سوت زنان، به زندگی ادامه دهم.

روزگار را چه دیدی؟ شاید نزدیک باشد روزی که قرار است نوش باشد به کام خستگان...

رفیق؛

روزها و شب های کش آمده ی امسالم را می سپارم به دست باد، و یک نخ آرامش دود می کنم،

به یاد تمام نا آرامی هایی که از دیروزم بالا رفته اند.

یک نخ تنهایی، به یاد تمام دل مشفولی های شیرین گذشته.

یک نخ سکوت، به یاد حرف های تلخی که همیشه قورت می دادم.

می خواهم با یک لبخند ژکوند دربِ شیشه ی افکارم را ببندم.. 90 حسابی مرا از پا انداخت..

خوشحالم که گذشت.. که تمام شد.. که 12 روز تا مرگِ این سال بیشتر باقی نیست..

می دانم، از باختن تا ساختن دوباره راهی نیست.. متاسفانه همه ی این شر و ور ها را از حفظم!

سرم را بالا می گیرم و به زندگی ادامه می دهم.

از لحظه هایم لذت می برم و فکر می کنم شاید امشب تمامِ زندگی ام باشد...

گله ای نیست، می دانم این روزها هیچ کدام ماندنی نیست...

می خواهم آماده شوم برای بهار. پیراهنِ نو بپوشم و موهایم را ببافم.

ببینم امسال چه گُلی روی سرم می گذارد!!

90 برایم دوستانی داشت بهتر از آبِ روان، روزهایی داشت شیرین و پر خاطره.

فهمیدم، شناختم، تغییر کردم، بزرگ تر شدم، و شاید همین ها برایم کافیست...

خوشی هایش ما را بس.. جای شکرش همیشه باقیست...

خوشحالم، به خاطرِ تمام فرصت هایی که هست و هنوز برایم پیش نیامده.

و امید است که این خوشحالی ماندگار باشد...

با 91 دست دوستی می دهم و از او می خواهم شیرین ترین هایش را نصیبم کند.

امیدوارم بهارِ امسال برایم سازنده ی بهترین روزها و زیباترین خاطرات باشد...


رفقای مجازی؛

پیشاپیش بهارتان مبارک...

نمی دانم در زندگیِ شما بهترین چگونه معنا می شود، من همان بهترین را برایتان آرزومندم.

91 برای شما سبز و پر خاطره...


|| سه شنبه 16 اسفند1390 || || شیرین||

هی رفیق؛

باز هم بهار...

اما این بار خالی از احساس...

انصاف بده،

از زندگی که بگذریم،

روزگار بر وفق مراد نیست که نیست...

|| یکشنبه 14 اسفند1390 || || شیرین

21 بهمن ، جمعه :


** می زنیم بیرون، همچنان بی هدف! سر از یه دوراهی در میاریم و می پیچیم سمت چپ!

به بقیه هم آدرس میدیم و آماده میشیم برای یک بعدازظهر چراغونی!

هی رفیق؛ انگار سرخوشم هنوز...



22 بهمن ، شنبه :


** ما خواستیم نفهم بمانیم، نشد.. به خدا نشد..


** خوبی که از حد بگذره طرف فکر می کنه خبریه! نه خانم خبری نیست، ما ذاتا" خوبیم!


** میگه ساعت چنده؟ میگم 10

میگه ذرت یا بستنی؟ می خندم، میگم معجون انار!



23 بهمن ، یک شنبه :


** حرف زدن های شبانه با رفیق تازه ام که خوب می فهمد،

حرف زدن های روزانه با رفیق قدیمی ام که خوب تر می فهمد،

حرف زدن های بی وقفه با خودم که هیچ نمی فهمد!


** دلم یک غیر منتظره ی خوب می خواد.


** خوشبختی یعنی موقع بیدار شدن، فکر کنم که امروز بهتر از دیروز باشم.


** داره تعریف می کنه از اتفاق پیش اومده و من بک می زنم که به آهنگ مورد علاقم برسم.

Adele شروع می کنه به خوندن!

ماشین کناری شروع می کنه به بوق زدن!

گوشیم شرع می کنه به زنگ زدن!

صدای موزیک و کم می کنم، گوشیم و میذارم به حال خودش، سرمو بر می گردونم که

بوق ماشین کناری رو از جا در بیارم!

وقتی می بینمش تعجب می کنم، راست میگن، دنیا خیلی کوچیکه...

داره فحشمون میده، می زنیم زیر خنده!

شیشه رو میدم پائین، میگم سلام، شما اینجا چیکار می کنی؟



24 بهمن ، دوشنبه :


** یک نگاه که تو گذشته ی آدم های بی احساس بندازی، جای پای یه آدم خائن می بینی.


** از یک جایی به بعد اگر ببخشی، دیگه خیلی بی شخصیتی!


** شاید روزی با تمام افکار احمقانه ام، راه افتادم سمت مقصدی نا معلوم...


** موافقت میشه با پانتومیم! شروع می کنیم. صدای خنده ها می تونه فراصوت رو شرمنده کنه.

ذوق می کنم، وقتی کودک درونم را هنوز زنده می بینم!


** آدم بدی نیستم، گرچه انصافا" برای بد بودن بهانه کم ندارم...



25 بهمن ، سه شنبه :


** میگم باشه بریم، کجا؟     میگه همون جای همیشگی.

میگم کیا هستن؟               می خنده، میگه این دیگه یه رازه!


** خدایا، اون روزا دیگه تموم شدن. ولی انصافا" جنبه رو حال کردی؟


** گاهی تنها ماندن بهانه ی آدم ماندن است.



26 بهمن ، چهارشنبه :


** مامان بزرگ، لطفا" خوب شو، این اصلا" منصفانه نیست...


** میگه سینما یا تئاتر؟ میگم کافه!

می خنده، میگه تو روح آدم همیشه مخالف!


** میگه تو تصمیم گیرنده ای، خودت میدونی.. شونه هامو میندازم بالا، حرفی نمی زنم.

عصبانی میشه، میگه من که با شانه بالا انداختن به هیچ جا نرسیدم، به هیچ جا...


** این روزها از گذر روزها می ترسم... می بینی چه تند تند می گذرد؟



27 بهمن ، پنج شنبه :


** اسکان، بارون، باز هم همان جای همیشگی!

بارون، تپه، آستینای کش اومده، چکمه های گلی، موهای فرفری!

انسان دوستی، فحش های پدر مادر دار، کوچه های بن بست!

دربست، مدرس و چمران، گرمای پتو کنار شوفاژ، چای تازه دم برای دو نفر!


** به کسی که پشت خطِ میگه ببینم میای یا نه؟

پتو رو میکشم رو سرم می زنم زیر خنده!

کِشِشو پرت می کنه سمتم میگه زهرمار! بیخود می کنه نیاد، دستِ خودشه مگه؟

میگم ولش کن، خود به خود درست میشه همه چیز!

میگه جمله چِرت تر از این نبود بگی؟ فحشش میدم! دوباره پتو رو میکش رو سرم!



28 بهمن ، جمعه :


** برف، راه صعب العبور، فحش های دوستانه به معرف، جوجه های سیخ نشده،

منقل شفته شده، دستای گِلی، نون های یخ زده، آدم های دوست داشتنی!


** عشق و حالِ الکی!


** یادم هست،

روزهایی بود که دلتنگ می شدم.. روزهایی بود که می ترسیدم از حرف های دیگران..

روزهایی بود که بها می دادم به آدم ها، بیشتر از ارزش واقعی شان..

روزهایی بود که نمی دیدم، نمی شنیدم، نمی خواستم، نمی گفتم!

منِ این روزها چقدر با منِ آن زمان فرق می کند...

رفیق؛ عوض شده ام، اما عوضی نه!

انگار یاد گرفته ام آدم ها را بشناسم.. قضاوت کنم.. بفهمم..

منِ این روزها را دوست دارم، گویا با دنیا، با آدم ها آشتی کرده ام.



29 بهمن ، شنبه :


** صداقت یعنی حماقت



30 بهمن ، یک شنبه :


** سرت سلامت دخترک بیست و اندی ساله، حالت که خوب تر شد روزها هم آرام تر می شود...


** همسایه ی آدم وقتی فامیل باشه، زندگی خوشمزه میشه!

مخصوصا" وقتی زنگ میزنه میگه کراکت درست کردم، میارم برات!


** رفتارم عادی است، اما نمی دانم چرا این روزها، از دوستان و آشنایان هرکس مرا می بیند،

از دور می گوید: این روزها انگار حال و هوای دیگری داری!


** میگم اگه تو نباشی کی برام سالاد میوه درست کنه و با یک کیلو خامه گند بزنه تو مزش؟!



1 اسفند ، دو شنبه :


** پیجش میکنن که بره اورژانس! شاید باورت نشه ولی ماکروفرِ اونجا رو سوزونده!


** سرمای دستای یخ زده تو پیاده رَوی و گرمای دمنوش گل گاو زبان تو کافه وصال،

می تونه سوژه ی خوبی یاشه برای خط خطی های جدیدش!


** داره میگه، از هِگِل و افلاطون و ارسطو! حوصلم سر میره!

میگم خب این همه خاطره گفتی آخرش که چی؟ کجای دنیا رو گرفتی؟

کوفت!  تنها کلمه ای بود که تا چند دقیقه می شنیدم!


** عصرونه و شرح چگونگیِ هدایت شدن به سمت درب خروجیِ اتاق!

خنده، مسخره بازی، فحش های به جا!



2 اسفند - سه شنبه :


** تلاش برای یاد آوری نحوه ی خواندن امتحان تشریحی!


** تلخم، مثل خنده های بی حوصله. رفیق، باز هم جا به جایی...


** میگم دلم چیزبرگر های ترنج رو می خواد،

نیم ساعت بعد زنگ خونه رو می زنن. می دونی رفیق؟ دیدن کیسه های ترنج تو مانیتور آیفون

می تونه خوشمزه ترین دلیل باشه برای بستن اسلاید های امتحان فردا و لذت بردن از زندگی!



3 اسفند - چهارشنبه :


** تاکسی، مترو، تاکسی، پیاده روی، آدرس گردی! اما خسته

پیاده روی، تاکسی، مترو، تاکسی، اما چراغونی!


** تقطه ی آغاز تصمیم های بهتر، نقطه ی پایانِ تصمیم های بدتره!


** شیر طالبی یا انگور.. فرقی نمی کند.. دهانت که گس باشد تمام مزه ها تلخند..


** یکی از خاطراتش میگه و یکی از تصمیم هایی که می خواد هفته ی دیگه اجرا کنه.

صدای خنده هامون تو هم گم میشه و سمفونی بتهوون اونجا خودشو نشون میده!

میگم آپارتمان نشینی یعنی الان ساعت 1:30 شبِ و ممکنه واحد بالایی یا پایینی خواب باشه!

صدای خنده هاشون کم که نمیشه هیچ، بلند تر هم میشه...

این طور خانواده ی با فرهنگی هستیم ما!


|| پنجشنبه 4 اسفند1390 || || شیرین||